5 ماهگی




پنجه آفتاب پنجمین ماهگرد تولدت مبارک عزیز دلـــــــــــــــــــــــــــــــم

خدایا شکر این ماه آقا ماهان واکسن نداره 

1393/07/15
این روزها خیلی شیطون شدی
وقتی میبرمت واسه تعویض پوشکت بشورمت موقع شستن سرت رو پایین میگیری ببینی من چکار میکنم .
من هلاک این کنجکاویتم مادری.





و دیگه اینکه دستهاتو میگیری عقب مثل یه موشک که من بهت میگم جیمبو جیمبو جیمبو .


1393/07/16
سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت امروز نفس مامان راحت و بدون کمک به سمت راست غلت زد.
ولی برنمیگردی و تلپ همون جا میمونی.

1393/07/19
قند عسل امروز خونه بابا جون زمان بود که پاهاشو پیدا کرده بود و ول کنشون نبود، کی این انگشت پاتو بزاری دهان من ذوق کنم.












1393/07/26
امروز دایی امیر مهمونمون بود ، امده بود تا با کمک بابایی اثاثیه اتاق ها رو جابجا کنیم آخه شما دیگه مرد شدی و گهواره کنار تخت من واست کوچیک شده قرار تختت
رو بیارن تو اتاق خواب ما و تا زمانیکه شبها شیر میخوری پیش ما مهمون باشی نفس مامان و بابا امشب از گهواره به تخت خواب ارتقاء درجه پیدا میکنه.
شما اول از دایی امیر میترسیدی و غریبگی می کردی ولی از اونجا که عاشق بغل کردنی




واسه بغل دایی هم که شده باهاش دوست شدی . ولی دایی جون میگه من میترسم بچه کوچولو بغل کنم و شما رو زود میداد به من یا بابایی.
بابا امیر و دایی امیر دست گلتون درد نکنه واسه جابجایی حسابی اذیت شدین خسته نباشید.


1393/08/04
سلام به روی ماه ماهنم دوست ندارم قبل از 6 ماه به پسرم چیزی بجز شیر مادر بدم ولی از اونجایی که 11آبان باید برگردم سرکار و مرخصی زایمانم تمام میشه با نظر پزشکت غذای کمکی رو از امروز با فرنی شروع کردیم ..gif)
ماشالله پسرم فرنی دوست داره ولی بعد از یکی دو قاشق همش با دهانش پف میکنه و همه فرنی رو میپاشه تو صورت مامان.

1393/08/07
واااااااااااااااااااااااااااااای خدای من ازت مچکرم بهترین خبری که تو این روزها خوشحالم کرد.gif)



امروز صبح وقتی بیدار شدی که شیر بخوری
به موبایلم نگاه کردم که ببینم ساعت چنده که یک پیام از خاله مائده همکارم امده بود با این مضمون ( مبارک رسمی شدی شیرینی یادت نره
) داشتم از خوشحالی پر در می اوردم ، آخه دیروز به مهندس زنگ زدم و گفتم چون پسرم شیر مادر میخوره و هنوز غذای کمکی شروع نکرده 11 آبان میام شروع بکار میکنم ( واسه وضعیت بیمه ) و دوباره تا پایان ماه رو مرخصی استحقاقی میگیرم ولی الان خدا خواست و مامان حکم رسمیش امد و 3 ماه دیگه به مرخصی زایمانم اضافه شد ( آخه پرسنل رسمی مرخصی زایمانشون 9 ماه است و پرسنل پیمانی 6 ماهه) خیلی از این بابت خوشحالم که شما بزرگتر میشی و من هر روز شاهد بزرگتر شدنت،حرکات و رفتارهای جدیدت هستم از همه مهمتر چون شیشه نمیگیری
استرسم بابات تغذیه ات در ساعاتی که من پیشت نیستم از بین میره .
دیگه نمیدونستم از خوشحالی چکار کنم اول به خاله مائده زنگ زدم و قضیه رو جویا شدم بعدشم به بابایی ،مامان جون سعیده و مامان جون پری زنگ زدم و خبر خوش رو به اونها هم دادم .بابایی و مامان جون سعیده خیلی خوشحال شدن و تبریک گفتن ولی مامان جون پری از این بابت زیاد خوشحال نشد نه اینکه قرار بود با رفتن سرکار من شما پیش مامان جون بمونی کلی از این بابت خوشحال بود و واسه امدن نوه اش لحظه شماری می کرد با شنیدن اینکه 3 ماهه دیگه هم به مرخصیم اضافه شده تو ذوقش خورده بود .
نفس منم امروز کلمه ( دد ) رو فراوان تکرار می کرد و فکر کنم داشتی بابت رسمی شدنم خوشحالی می کردی که مامان 3 ماه دیگه هم دربست در خدمت شماست..gif)

1393/08/09
نبات مامان بعد از خوردن شیر یا فرنی لبهاتو خیلی خوشکل و بامزه تکون میدادی صدای ملچ ملوچ در می اوردی
که من و بابایی کلی از اینکار جدیدت ذوق کرده بودیم و ازت فیلم گرفتیم.

1393/08/11
سلام بروی ماه ماهانم . مامانی صبح که از خواب بیدار شدی حمامت دادم
بعدش دوباره می می خوردی و خوابیدی تا ساعت 11:30 که بابا امد خونه وسایلو جمع کردیم و رفتیم دنبال آجی هستی
که با هم بیایم شوشتر خونه مامان جون ، ساعت 3 بود که رسیدیم ناهار که خوردیم به اتفاق مامان جون رفتیم خونه عمو علی ( عموی بابا ) که برای مراسم عباس بابا بره واسه زنجیر زنی .
به خاطر بسته بودن مسیر مجبور شدیم ماشین رو دورتر پارک کنیم و من شمارو با ی دست بغل کردم و با دست دیگه روی گوشتو گرفتم که صدای بلندگوها اذیتت نکنه و بابا وسایلت رو گرفت سریع از بین جمعیت رد شدیم و به خونه عمو رسیدیم. شما هم مثل همیشه پسرخوشرو و مهربان مادر تو بغل همه رفتی و اصلا غریبگی نکردی.به خاطر صدای بلند بلندگوها و طبل زنها شما رو نبردم که هیات های عزداری رو ببینی و تو خونه موندیم با این وجود صدا خیلی بلند بود و شما به سختی ی نیم ساعت چرت زدی از طرفی هم با آجی هستی
مشغول بودی و شیر هم نمی خوردی مجبور شدیم ساعت 8 برگردیم خونه.
راستی نمی دونم چرا از بابا جون می ترسیدی و وقتی بابا جون قربان صدقه شما میرفت شما بغض می کردی و گریه ات می گرفت
. البته تقصیر بابا جونته که دیر به دیر به دیدنت میاد و شما با ایشون غریبانه رفتار کردی بالاخره ساعت 12:40 دقیقه شب بعد از کلی اذیت کردن مامان که بی سابقه بود خواب رفتی
( فکر کنم واسه اینکه جای خوابت عوض شده بود بی قراری می کردی).عوضش دیگه بیدار نشدی تا ساعت 7:10 صبح که بعد از مدتها اولین بار بود شب واسه شیر خوردن بیدار نشدی.

اینم عکسهای
ماهگی عشق مامان و بابا :
ماهگی
خونه بابا جون زمان با عروسکهای عمه مهشاد



ماه و
روز


ماه و
روز
واسه عکس بزور گذاشتمش رو شکم که شاکی شده ولی همزمان تبلیغ مورد علاقه اش رو داره پخش میکنه مات TV شده .

ماه و
روز

ماهان وقتی میخواد عکس بگیره بهش بگم 1،2،3 یدفعه از دست و پا زدن stop میکنه.

ماه و
روز
ساعت حمام گـــــــــــــــــــــــــــــل پسرم




ماه و
روز
اولین باری که ماهان بدون کمک غلت زد و روی شکم افتاد ولی نمیتونست برگرده و در این حالت وقتی خسته میشه سرش رو زمین میزاره و درخواست کمک میکنه.

ماه و 
روز
ماهان گلی تازه از حمام امده، مامانی ساعت حمامت ، عافیت باشه
اینم کلاهی که عمه مهنوش واسش از تهران اورده که دیگه بعد حمام روسری نزنیم سر آقا ماهان ولی متاسفانه کوتاه است و روی گوشهاشو نمیگیره پس مجبوریم همون روسری رو سرکنیم.


اولین شبی که ماهان تو تختش خوابید

ماه و 
روز
ماهان و کشف پاهاش

ماه و
روز
ماهان در خواب خرگوشی ( آهویی ) با چشمانی نیمه بسته ، نیمه باز

ماه و
روز

ماه و
روز
عافیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت باشه گل پسر

ماه و
روز

ماه و 
روز

ماه و
روز
ماهان آماده شده بره شوشتر خونه بابا جون حسن و مامان جون سعیده

ماشالله یادتون نره


5 ماهگی 